تبلیغات
Dαяκ ωøяłđ - «18» ƬӇЄ ƔƖƇƬƖM'Ƨ ƑƛƬЄ

«18» ƬӇЄ ƔƖƇƬƖM'Ƨ ƑƛƬЄ

جمعه 20 مرداد 1396 05:24 ق.ظ

نویسنده : ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ
موضوع مطلب: The victim's fate ¡
این قسمت مجانی بید
فقط و فقط برای تولد پژوا جان
پژوا جون برو ادامه مطلب ببین چی دارم برات

شب برای الیزابت و کاترین خوب گذشت اما برای آنیسا.....بهتره بریم سراغ گروه گربه های وحشی.پژوا راس راعت 9:30 از خونه جیم شد بیرون.میخواست بره سر قرار.تقریباً 30 سالی میشد که ریجی رو ندیده بود.پژوا خودشو طوری رسوند به پارک که ساعت 9:45 بود.برای همین یه قهوه خرید و نشست رو یکی از نیمکت های پارک  و منتظر شد.پارک تاریک و خلوت بود.کسی اون اطراف نبود.بعد از یه مدتی پژوا صدای پای یه نفرو شنید اما توجهی نکرد.اون صدای پا مال ریجی بود که داشت به پژوا نزدیک میشد.صدای پا که بلند شد پژوا روشو کرد سمت ریجی.یه گل رز آبی دست ریجی بود و یه لبخند ملیح رو لباش:

ریجی:سلام پژوا

(¬¬)پژوا  :سلام......ریجی     

پژوا از رو نیمکت بلند شد و رو به روی ریجی ایستاد.ریجی گلو سمت پژوا گرفت:

ریجی:اینو برای تو اوردم.میدونستم از گل رز آبی خوشت میاد

پژوا:به همین خاطر نامه رو هم با خودکار آبی نوشته بودی،نه؟

ریجی:اهوم

پژوا گلو از ریجی گرفت:

پژوا:ممنون

ریجی:ممنون که اومدی

پژوا:فکر نکنی برای تو اومدم یا برای اتفاقاتی که قبلاً بینمون افتاده بود فقط برای اینکه بهت احترام گذاشته باشم وگرنه من که عمراً تو رو دوست......

ریجی حرفشو ناتمام گذاشت.دستشو دور کمر پژوا حلقه کرد و اونو به طرف خودش کشید و بوسیدش.پژوا دستاشو دور گردن ریجی حلقه زد و باهاش همکاری کرد.معلوم بود هر دوشون از این بوسه دارن لذت میبرن.بعد از چند ثانیه پژوا صورتشو کشید عقب و زمینو نگاه کرد اما ریجی به چشماش خیره بود.پژوا لپاش گل انداخته بود!:

ریجی:چرا فکر کردی من فراموشت کردم؟

پژوا:تو سرت با اون خون آشام کوچولو گرم بود!

ریجی:شاید سرم گرم بود اما هیچوقت عشقمو فراموش نمیکنم

پژوا ساکت بود و چیزی نمیگفت.سرشو انداخته بود پائین:

ریجی:میدونی میخوام چیکار کنم؟

پژوا:نوچ

ریجی:میخوام تمام این مدتی که از من دور بودی رو جبران کنم

پژوا:چجوری؟

ریجی:چشماتو ببند

پژوا چشماشو بست.ریجی عینکشو در اورد و گذاشت تو جیب کتش.پژوا رو بغل کرد.بعد از چند ثانیه که پژوا چشماشو باز کرد جفتشون رو هوا معلق بودن.ریجی قدرت پرواز کردن داشت.پژوا رو برد جایی که پر از درخت بود و توش یه آبشار خیلی قشنگه یخ زده بود.کمی اونور تر از آبشار یه آلاچیق بود که با گلایی به رنگ آبی پوشیده شده بود.ریجی کنار آبشار یخ زده فرود اومد و پژوا رو گذاشت رو زمین.پژوارفت سمت آبشار یخ زده.ریجی هم رفت تو آلاچیق:

تصویرش:

پژوا:اینجا........عالیه!

ریجی:میدونستم خوشت میاد

پژوا روشو کرد ریجی و چشماشو چپ کرد و یه لبخند شیطونی اومد رو لباش:

پژوا:فکر نمیکردم اینقدر دست و دلباز باشی

ریجی:کجاشو دیدی؟بیا اینجا

پژوا رفت تو آلاچیق:

پژوا:خب....

ریجی یه جعبه از تو جیبش در اورد و گرفت سمت پژوا و جلوی پژوا زانو زد.در جعبه رو باز کرد.توش یه انگشتر خیلی قشنگ بود:

تصویرش:

پژوا:ریجی!

لپای پژوا سرخ شده بود و قلبش شروع کرد به تند تند تپیدن:

ریجی:میتونم ازت بخوام برای همیشه یعنی تا ابد مال من باشی؟

پژوا:با کمال میل!

ریجی انگشترو کرد تو انگشت حلقه پژوا و بلند شد:

ریجی:هر وقت تو توی خظر باشی الماسش به رنگ قرمز در میاد . اون موقع من میام پیشت

پژوا:اون وقت تو از کجا میفهمی من تو خطرم؟

ریجی:این ساعت جیبی به انگشتر متصله.

هر وقت رنگ این الماس قرمز بشه عقربه های این ساعت اونقدر تند حرکت میکنن که صدای خیلی بدی از خودشون در میاد.اون موقع من میفهمم تو توی خطری

پژوا:تو هم باید یه قولی به من بدی؟

ریجی:چه قولی؟

پژوا:که تا ابد مال من باشی

ریجی:من مال تو بودم و هستم و خواهم بود

و پژوا رو بغل کرد.پژوا بعد از 30 سال دوری از عشقش دوباره تونست گرمای عشق رو احساس کنه.پژوا از تو بغل ریجی اومد بیرون و شروع کردن به قدم زدن تو جنگل.قدم زدنشون خیلی طول کشید.همینطور داشتن برای خودشون میگشتن که یهو گوشی پژوا زنگ خورد.پژوا جواب داد:

پژوا:الو.....سلام

آلیس:سلام و درد.....سلام و کوفت......سلام و زهررررررررررررررررررررماررررررررررر

پژوا:چرا آلیس؟

ماریانا:«از پشت گوشی»روااااانی زیرپامون یونجه سبز شد.کدوم گووووووووووووری؟

پژوا:مگه امشب چه خبره؟

آلیس:جیییییییییییییییییییییییییغ.تو برنامه امشبمون رو یادت رفت؟

پژوا تازه یادش اومد که امشب قرار داشتن به عمارت موکامی نفوذ کنن

پژوا:نه اصلاً.یادم بود

آلیس:ارواح عمت.تا نیم ساعت دیگه باید خونه باشی.فهمیییییییییییییییییدیییییییی؟

پژوا:باشه باشه اومدم

آلیس قطع کرد.ساعت 1:30 بود.زمان برای عاشقا زود میگذشت:

پژوا:من باید برم ریجی

ریجی:در عرض یه ثانیه میبرمت شهر.فقط چشماتو ببند

پژوا چشماشو بست و قیافه ترسناک و عصبی آلیس اومد جلوی چشماش که با انبردست افتاده دنبالش.چشماشو که باز کرد تو شهر بود.ریجی هم رفته بود.پژوا با سرعت نور رفت خونه.وقتی رسید خونه دید که آلیس و ماریانا لباس پوشیده منتظرش بودن:

پژوا:ببخشید.....

ماریانا:کجاااااااااااا بودی؟

آلیس:آره کجا بودی؟چرا اینقدر دیر کردی؟

پژوا نمیتونست بگه که با ریجی بوده چون برادران ساکاماکی جز نقشه نابودیشون بود و اگه میفهمیدن یکی از اعضاشون با شکارشون قرار گذاشته جنگ جهانی رخ میداد:

پژوا:آممممممم......من رفته بودم......رفته بودم.......خرید!!

ماریانا:خرید؟!

آلیس:اگه رفتی خرید پس چرا چیزی نخریدی؟

پژوا:رفته بودم..........گربه بخرم......آره گربه!یه گربه سفید و ناز اما خب گربه مورد نظرمو نداشت

آلیس:خاااک تو سرت

ماریانا:برای یه گربه ما رو منتظر گذاشتی؟خااااااااااک

آلیس:برو آماده شو تا نکشتمت!

پژوا:باشه رفتم رفتم

پژوا داشت از پله ها بالا میرفت:

آلیس:اون انگشتر نازت رو هم درار!ممکنه گم بشه

پژوا:«تو دلش»چه چشای تیزی داره!

پژوا رفت و لباسای مخصوصشو پوشید.راننده آلیس بود و تند میروند.تا عمارت موکامی 2 ساعتی راه بود.وقتی رسیدن ساعت 3 بود.ماریانا قرار بود بره تو عمارت و پژوا و آلیس با دوربین های خیلی ریزی که تو عینک طبی ماریانا جاسازی کرده بودن اطراف رو میپاییدن و ماریانا رو راهنمایی میکردن.ماریانا رفت تو عمارت.سعی داشت خیلی آروم عمل کنه.داشت رفت تو اتاق کاترین.اونا وقتی میخواستن برن عمارت موکامی ها که اونا دبیرستان باشن اما اونشب دبیرستان تعطیل بود به خاطر برقی که از دبیرستان رفت و گروه گربه های وحشی خبر نداشت موکامی ها هنوز تو عمارتن.ماریانا بعد از اینکه کامل همه جا رو گشت از اتاق کاترین اومد بیرون و آروم درو بست.وقتی برگشت دید یوما پشت سرش ایستاده.خواست جیغ بزنه که یوما دستشو گذاشت رو دهنش و کشیدش تو اتاق پذیرایی و پرتش کردرو مبل.بعد از چند ثانیه سر و کله بقیه هم پیدا شد.یوما دستشو از رو دهن ماریانا برداشت:

ماریانا:جیییغ.......ترسوندیم

یوما:دختره پررو.....اینجا چیکار میکنی؟

ماریانا:من.....من......

کو:به به.......یه دزد

ماریانا:نه دزد نه........من دزد نیستم

روکی:پس اگه دزد نیستی کی هستی؟چرا داشتی تو اون اتاق فوضولی میکردی؟

ماریانا:من........من........

پژوا:«از تو هدفون ریزی که تو گوش ماریاناس»بگو دوست کاترینم

ماریانا:من دوست کاتررررررررینم!

روکی:بله؟

آزوسا:دوست......کاترین؟

کو:دوست کاترین اینجا چی میخواد؟

ماریانا:من..........من.........اومدم ببینمش

یوما:این موقع شب کی میاد دوستشو ببینه؟

ماریانا:خب خودش گفت این موقع بیام

روکی:ببینم تو دبیرستان باهاش دوستی؟

آلیس:«از تو هدفون»بگو نه

ماریانا:نه

روکی:کاترین اینجا نیس.رفته خونه دوستش.دفعه بدی هم بهش زنگ بزن و بیا

ماریانا:چـ......چشم.میتونم برم؟

روکی:بله

یوما:هااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

ماریانا:ممنون.......ممنون

ماریانا تندی از رو مبل بلند شد و به سرعت برق دوید سمت در.زود درو باز کرد ورفت تو محوطه.از دور یه نفر داشت لنگ لنگان میومد.ماریانا ایستاد و از دور نگاهش کرد.یه دختر بود با موهای بلند خاکستری که لباسش پاره و پوره بود.ماریانا یکم بیشتر دقت کرد یهو احساس کرد یه نفر پشت سرشه:

............:نمیخوای بریییییییییییی؟

برگشت و دید یوما با اخمی ترسناک بهش زل زده:

ماریانا:چرا ....چرا داشتم میرفتم

و تندی از اونجا رفت اما یهو با صدای فریاد یوما ایستاد:

یوما:آنیساااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ماریانا ایستاد و پشتشو نگاه کرد.کسی پشتش نبود.یهو دید کنار درختا و اون دورا تو بغل یوما همون دخترس که موهای بلند خاکستری داره.یوما سرش پائین بود یهو سرشو اورد بالا و با چشمای ترسناک نگاهش کرد.دندونای نیشش هم از عصبانیت بیرون زده بود.ماریانا با دیدن دندونای نیشش پا گذاشت به فرار اما چرا یوما اسم آنیسا رو فریاد زد؟

*

*

*

*

*

*

*

این قسمت به افتخار پژوا جونم مجانیه و قسمت بعدی ممکنه فردا بذارم شایدم نه

پژوا جونم تولد مبارک.امیدوارم هزار سال با ریجی جون زندگی کنی

 

 




( ̄▽ ̄) نظرام : ßĿ♡♡DY Ƈ♡MMƐИƬ
آخرین باری که توش تغییر ایجاد کردم؟: جمعه 20 مرداد 1396 05:30 ق.ظ