تبلیغات
Dαяκ ωøяłđ - «19»ραят 2 ƬӇЄ ƔƖƇƬƖM'Ƨ ƑƛƬЄ

«19»ραят 2 ƬӇЄ ƔƖƇƬƖM'Ƨ ƑƛƬЄ

جمعه 27 مرداد 1396 01:17 ق.ظ

نویسنده : ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ
موضوع مطلب: The victim's fate ¡
این قسمت باز هم خشم انگیزه

═════════ ೋღ❤ღೋ ═════════

═════════ ೋღ❤ღೋ ═════════

زمان:  10 صبح

مکان:خونه الیزابت کریمل

صبح الیزابت کاترینو بیدار کردن تا با هم برن بگردن.بعد از صبحانه جفتشون آماده شدن تا شهر رو بگردن.راننده الیزابت بود.اونا اولش رفتن به یه پاساژ خیلی شیک.اونا از جلوی مغازه ها رد میشدن.جلوی مغازه کتاب فروشی الیزابت ایستاد:

الیزابت:یه لحظه صبر کن.من برم یه کتاب بخرم و بیام

کاترین:میخوای چی بخری؟

الیزابت:میخوام نبرد با شیاطین رو بخرم باید خیلی باحال باشه.

کاترین:من میرم جلوی اون جواهر فروشی

الیزابت:باشه.سعی میکنم زود بیام

کاترین:باشه

الیزابت رفت تو کتاب فروشی و کاترین هم رفت سمت جواهر فروشی.از پشت ویترین به زیورآلات نگاه میکرد که یهو چشمش خورد به گردنبد نقره ای که نگین های سفیدی داشت و یاقوت بزرگی بهش وصل بود که سیاه بود.همینطور محو نگاه کردنش بود که یه دستی اومد روشونش:

الیزابت:یوهووووووو

کاترین:هی.......

الیزابت:داشتی به چی نگاه میکردی؟

کاترین:به اون گرنبند

الیزابت:واو چه خوشگله؟میخوایش؟

کاترین:نه نه.....فقط داشتم نگاهش میکردم همین

الیزابت:آهان.....که اینطور

کاترین و الیزابت راه افتادن تا برن شهرو بگردن:

الیزابت:کاترین من یه کاری دارم الان میام

کاترین:چی....

اما وقتی کاترین برگشت الیزابت غیبش زده بود.کاترین کل پاساژ رو دنبالش گشت.بعد از 5 دقیقه گشتن الیزابت رو دم در خروجی پیدا میکنه:

کاترین:هی کجا بودی؟

الیزابت:رفتم یه کتابی بخرم و بیام

کاترین:کتاب؟

الیزابت:آره...........کتاب!

الیزابت و کاترین از پاساژ رفتن بیرون و حسابی گشتن.وقتی الیزابت میخواستم کاترینو برگردونه عمارت قبلش اونو به یه پارک شبیه جنگل برد.ساعت 7 عصر بود.جفتشون رو نیمکت نشسته بود و داشتن قهوه میخوردن:

الیزابت:راستی کاترین....

کاترین:چیه الیزابت؟

الیزابت:بیا!

کاترین:این چیه؟

الیزابت:بازش کن میفهمی

کاترینو کادو رو از الیزابت گرفت و بازش کرد.اون همون گردنبندخوشگل نقره ای بود که کاترین تو اون جواهر فروشی دیده بود:

الیزابت:تاداااااااااا

کاترین:الیزابت...

الیزابت:این به خاطر تمام تولد هاییه که پیشت نبودم

کاترین :ممنون الیزابت.تو بهترین دوست منی!

و الیزابت بغل کرد و الیزابت محکم کاترینو فشار داد.الیزابت اونو رسوند به عمارت اما وقتی کاترین رفت تو عمارت الیزابت نرفت.وقتی کاترین رفت تو عمارت با صحنه عجیبی رو به رو شد.هر چهار تا پسرهای موکامی جلوش دست به سینه ایستاده بود:

کاترین:آممممممم......سلام......چیزی شده؟

کو:نه عزیزم اصلاً چیزی نشده

یوما:دلم میخواد بگیرم هم تو و هم اون دوست خل و چلتو شل و پل کنم

کاترین:برای چی؟

یهو آنیسا پیداش شد:

آنیسا:برای این!

آنیسا موهای صورتشو زد کنار.هنوز جای خنج بود:

کاترین:خدای من....این.....

روکی:دوستای شما ریختن سر خواهر ما و تا میخورده زدنش

کاترین:دوستای من؟

آزوسا:آره....دوستای تو

روکی:از جمله بانی،کرولاین،فلورا و آکازاوا

کاترین:من واقعاً نمیدونم چی بگم.من متاسفم آنیسا

آنیسا:نمیخواد متاسف باشی

و از عمارت رفت بیرون.الیزابت تا آنیسا رو دید رفت سمت ماشینش.رو به روی در ماشینش بود که یهو تصویر آنیسا رو پشت سرش تو شیشه ماشین دید.تندی برگشت.آنیسا پشت سرش بود:

الیزابت:چی میخوای؟

آنیسا:من میدونم تو اونا رو شیر کردی

الیزابت:کردم که کردم که چی؟

آنیسا:پشیمون میشی.بدجور!

الیزابت:ببین دستت به کاترین بخوره کشتمت فهمیدی؟

آنیسا:مطمئن باش دستمو به اون نمیزنم

الیزابت اهمیتی نداد و سوار ماشینش شد و از اونجا رفت:

آنیسا:اما برده هام که میتونن اذیتش کنن!

شب شده بود.ساعت 10 بود و همه رفته بود تو اتاقاشون.کاترین ساعتشو کوک کرد تا قبل از دبیرستان یکم بخوابه.آنیسا نقشه شومی برای کاترین داشت.ساعت 12 شب آنیسا برده هاشون فراخواند،سایلاس و ویکتوریا دو تا شیطون کوچولو.ویکتوریا یه دختر کوچولوی شیطانی با چشمای سفیده.اون میتونه وارد جسم عروسک ها بشه و از طریق اونها کارهای ترسناکی انجام بده.سایلاس یه پسر کوچولو شیطانی با بالهای خفاشی کوچیک و دم شبیه شیطانیه.اون از خواهرش ویکتوریا ترسناکتره و کارهاش وحشتناکه.

 פּیــڪتـפּریــا 

 ωـایــلا๛

اونشب آنیسا اونو برای یه دلیلی فراخوانده بود:

آنیسا:از شما دو تا میخوام کاری کنین که کاترین تا لب مرز مرگ بره.امیدوارم شیوه خوبی رو برای اینکار انتخاب کرده باشین

سایلاس:بسپارش به ما

ویکتوریا:کاری میکنم که تا آخر عمرش یادش نره

آنیسا:زود باشین.میخوام قبل از 1 کار تموم شده باشه

سایلاس و ویکتوریا سرشو به نشونه علامت تکون دادن  و یهو غیب شدن.اونا وارد اتاق کاترین شد.سایلاس کنار تخت کاترین ایستاد و ویکتوریا پرید رو شکم کاترین.کاترین نمیتونست وجودشون احساس کنه.اونا مثل روح بودن:

سایلاس:شروع کنیم خواهر کوچولو؟

ویکتوریا:شروع کنیم داداشی

سایلاس:متاسفم خانوم

ویکتوریا دهنشو باز کرد طوری که انگار داره روح کاترین رو میخوره.همون لحظه کاترین چهرش عوض شد و ترس کل وجودشو فرا گرفته.اونا وارد ذهنش شده بودن و داشتن هم روحشو و هم جسمشو کنترل میکردن.ویکتوریا داشت روح کاترین رو عذاب میداد و سایلاس داشت جسم کاترین رو کنترل میکرد.کاترین سرشو تند تند به چپ  راست تکون میداد.یهو ناخن های کاترین بیشتر از حد بلند و تیز شد.دستاش شروع کردن به خنج انداخت به بدن کاترین.صورت،بازوها،پاها،همه جای بدن کاترین پر از خنج شده بود.کاترین غرق خون شده بود.همون لحظه بدنش ثابت شد دیگه نه دستاش خنج مینداختن و نه سرش تکون میخورد.مثل جسد ثابت شده بود.سایلاس و ویکتوریا هم غیبشون زده بود.کاترین آروم نشست رو تخت.چشماش نیمه باز بود.همون لحظه جیغ خیلی بلندی کشید که همه موکامی ها رو از جا پروند.همشون از اتاقاشون زدن بیرون.اول از همه رفتن سراغ اتاق کاترین اما کاترین تو اتاقش نبود.تختش خونی بود.رفتن سراغ اتاق آنیسا اما اونم تو اتاق نبود.داشتن همه جا رو میگشتن یهو کاترین رو بالای پله دیدن که ایستاده و غرق در خونه.پشت سرش هم آنیسا ایستاده بود:

روکی:آنیسا...

همون لحظه درای عمارت شکست و گروه گربه های وحشی به همراه الیزابت وارد شدن و کاترینو با اون وضعیت بالای پله ها دیدن:

الیزابت:کاترین!!!

همون موقع کاترین تعادلشو از دست داد و از پله ها افتاد پائین اما پژوا با سرعت خون آشامیش گرفتش.آنیسا با لبخند شیطانیش بالای پله ها ایستاده بود.چشماش قرمز شده بودن:

الیزابت:گور خودتو کندی!

آنیسا زد زیر خنده.قهقهه های شیطانیش سوکت عمارت رو میشکست.آنیسا یهو ناپدید شد اما هنوز صدا قهقهه هاش تو عمارت بود:

الیزابت:چطور این اتفاق افتاد؟

روکی:چطور یهو شماها پیداتون شد؟

الیزابت:جواب منو بدههههههههههه

یوما:ما نمیدونیم.ما فقط صدای جیغ کاترین رو شنیدیم

الیزابت:میدونم.......میدونم

درواقع الیزابت داشت تمام اتفاق هایی که تو اتاق کاترین رخ میداد رو میدید.اون ربات های خیلی ریزی رو وارد عمارت کرده بود که دارای دوربین مخفی بودن.دوربین های مخفی  داری شنوت هم بودن و همه جای عمارت بودن اما چون ریز بودن کسی متوجهشون نمیشد.هر کدوم از اونها اندازه یه مورچه بودن.الیزابت اون موقعی که دید کاترین داره همچین بلایی سر خودش میاره وارد عمل شد.به گروه گربه های وحشی خبر داد هر چه زودتر خودشونو برسونن عمارت.الیزابت میدونست آنیسا داره از طریق قدرتش اینکارا میکنه بدون حضورش.گروه گربه های وحشی کاترین رو پانسمان کردن در عین حال الیزابت داشت با برادران موکامی حرف میزد:

الیزابت:چطور....چطور.....

روکی:الیزابت......

الیزابت:دلم میخواد اون پیرزن بکنم زیر خاک.عوضی آشغال

یوما:ببخشید ما اینجا نشستیم!

کو:شششششششش ساکت شو بابا مگه نمیبینی خانوم دارن غر میزنن؟ نباید بپری وسط غر زدنشون.داشتین میگفتین

الیزابت:برو عمتو مسخره کن

آزوسا:چطور آنیسا تونست اینکارو بکنه؟

روکی:من متاسفم

الیزابت:تاسفت به درد خودت میخوره

همون موقع کاترین با لباس عوض شده وارد اتاق پذیرایی شده بود البته خودش به تنهایی نمیتونست راه بره ماریانا کمکش میکرد تا تعادلشو از دست نده:

کاترین:الیزابت...

الیزابت:جانم؟!

همون موقع الیزابت کاترینو بغل کرد.بعد از چند ثانیه از تو بغلش اومد بیرون:

پژوا:تا جایی که میتونستیم کمک کردیم الیزابت

الیزابت:ممنون از همتون.....میتونین برین.

گروه گربه های وحشی از اونجا رفتن:

کو:به نظرتون یکم آشنا نمیزدن؟نقاب برای چی زده بودن؟

الیزابت:اونا گروه گربه های وحشی هستن.کسایی که میخوان شماها بمیرین!

همشون با هم:چیییییییییییییییییییی؟

الیزابت:اما من بهشون گفتم کاری به کارتون نداشته باشم.البته مدتی!

یوما:دست شما درد نکنه!

کاترین:الیزابت میتونی بری.من حالم بهتره

الیزابت:باشه من میرم.یه کار مهم دارم.بعدا! میبینمت .در ضمن جناب روکی اگه یه بلای دیگه سر کاترین بیاد من میدونم با شما!گرفتی؟

روکی:بله

الیزابت از عمارت رفت بیرون

کاترین اروم اومد و نشست رو مبل:

روکی:امشب نباید بیای دبیرستان.حالت خوب نیس.آزوسا پیشت میمونه

کاترین:نمیخوام

روکی:چی؟

کاترین:نمیخوام تو عمارت باشم.میخوام بیام دبیرستان

آزوسا:با این حالت؟

کاترین:اره

روکی:اما....

کاترین:میخوام بیام.حرف آخرمم همینه!

روکی:باشه

روکی نمیخواست کاترین رو عصبانی کنه.اون حالش بد بود،نمیخواست بدتر بشه.تو دبیرستان آنیسا خیلی شنگول بود.الیزابت نیومده.کاترین هم سعی میکرد از دوستاش دور بمونه.آنیسا توی زنگ تفریح با کو رفت تو جنگل پشت مدرسه.اونجا با هم حرف  و قدم میزدن که یهو آنیسا غیبش زد.کو دنبالش گشت اما اثری از آنیسا نبود.درواقع گروه گربه های وحشی اونو دزدیدن و بردن به تونل های زیرزمینی خانواده لاکوود.الیزابت پشت یه صندلی چوبی بزرگ منتظر آنیسا و گروه گربه های وحشی بود:

الیزابت:بشونینش رو این صندلی مرگ!

گروه گربه های وحشی با سختی زیاد تونستن آنیسا رو بنشونن رو صندلی و دست و پاهاشو ببندن:

الیزابت:خب خانم موکامی بگو چجوری میخوای اعدام بشی؟به چه سبکی؟فرانسوی؟آمریکایی؟انگلیسی؟

آنیسا:با اینکارت کاترینو بیچاره کردی بدبخت!

الیزابت خب میدونی من روش آمریکایی رو بیشتر ترجیح میدم.پژوا!

پژوا کلاه آهنی رو گذاشت رو سر آنیسا که یه عالمه سیم بهش وصل بود:

آنیسا:هی هی هی این چیه؟

الیزابت:بهش میگن اعدام به روش آمریکایی!

و رفت پشت صندلی و دکمه قرمزی رو فشار داد.جریان برق خیلی زیادی از طریق کلاه آهنی وارد بدن آنیسا.اونقدر زیاد که اگه یه انسان عادی بود عمراً دووم نمیورد.در این حال آنیسا جیغ های بلندی میکشید از 10 هزار کیلومتری هم شنیده میشد.بعد از چند ثانیه الیزابت دوباره دکمه رو زد و دستگاه خاموش شد.همون لحظه پژوا احساس کرد داره صدایی میشنوه،صدای پا!چون آنیسا هم خون آشام بود میتونست صدا رو تشخیص بده،صدا صدای پای کو بود.آنیسا شروع کرد به صدا اسم کو.کو هم با قدرت شنوایی قویش تونست صدای آنیسا رو تشخیص بده.زود وارد تونل شد.الیزابت دکمه رو فشار داد و دوبار جریان برقی خیلی قوی......کو وارد همون مکانی شد که آنیسا رو داشتن شکنجه میدادن:

کو:آنیسا!!

الیزابت:از اینجا ببریدش!

گروه گربه های وحشی سمت کو حمله بردن اما دو تا انسان و یه خون آشام حریف این خون آشام عصبانی نمیشدن.سعی میکردن از تونل  ببرنش بیرون اما نمیتونستن.کو با چند حرکت تونست همشونو پخش زمین کنه و با سرعت خون آشامیش به سمت الیزابت حمله کنه.کو الیزابتو کوبوند به دیوار.میخواستم قلبشو از جا بکنه اما اینکارو نکرد انگار که پشیمون شده باشه.فقط چند ثانیه به چشمای الیزابت خیره موند.همون لحظه گروه گربه های وحشی از فرصت استفاده کردن و به زور از تونل بردنش بیرون.الیزابت دکمه دستگاه رو خاموش کرد.آنیسا تقریباً دیگه جونی تو بدن نداشت و به سختی نفس میکشید اونم از راه دهان.الیزابت از تونل اومد بیرون.دخترا کو رو به درخت بسته بود اونم با زنجیر.الیزابت بهشون علامت داد برن تو تونل.حالا فقط خودش بود و کو:

کو:برای چی اینکارو میکنی؟ها؟!

الیزابت:اون میخواست کاترینو بکشه

کو:لطفاً اینکارو نکن!اون خواهرمه

الیزابت:کاترینم برای من مثل خواهرمه.

کو:پس چرا دست و پای منو بستین؟فکر میکنین میتونم نقشه هاتونو بهم بریزم؟

الیزابت:عمراً بتونی

کو:پس شماها اونقدر ضعیفین که دست و پای منو بستین

الیزابت در کمال آرامش با لیزر جیبی که داشت زنجیرا رو ذوب کرد:

کو:واقعاً....

الیزابت:فکر نکن تحریکم کردی که اینکارو کن بلکه از این حالت خوشم نمیومد

کو تندی دوید سمت ورودی تونل اما الیزابت جلوش سبز شد:

الیزابت:نکن!

کو:اون خواهرمه!!!!

الیزابت:اونم تنها دوست منه!!!!

کو با تعجب به صورت عصبانی الیزابت نگاه کرد.بعد دستای الیزابتو گرفت و فشرد:

کو:خواهش میکنم،تمومش کن!اون تنها خواهر مائه.......لطفاً!

الیزابت تحت تاثیر حرف کو قرار گرفت اما به روی خودش نیورد.الیزابت دستای خودشو آزاد کرد و رفت تو تونل.بعد از چند دقیقه گروه گربه های وحشی اومدن بیرون.انگار الیزابت بهشون گفته بود برن.کو با عجله رفت تو تونل.یهو دید الیزابت داره دستای آنیسا رو باز میکنه:

الیزابت:میتونی خواهرتو ببری،کارم باهاش تموم شده

کو:ممنون ........ممنون!

کو تندی دوید سمت آنیسا و بغلش کرد.موقع رفتن کو برگشت و دوباره از الیزابت تشکر کرد.اگه الیزابت نمیخواست نمیتونست آنیسا نجات بده:

کو:ممنونم.......نمیدونم چطور برای جبران کنم....

الیزابت:فقط از کاترین محافظت کن

کو:حتماً

و با سرعت خون آشامیش رفت.فقط الیزابت مونده بود.رفته بود تو فکر.بعد از این همه سال بعد از کاترین کو تنها کسی بود که دستای الیزابت رو فشار داده بود.الیزابت چیزی رو احساس میکرد که نمیدونست اسمشو چی بذاره:

الیزابت:نمیشه اسمشو استرس گذاشت....استرس خوب....نه استرس خوب نداریم.....پس اسمشو چی میشه گذاشت؟

منظور الیزابت همون احساس  عشق و محبت بود اما اسمشو نمیدونست و باهاش غریبه بود.خیلی وقت بود این احساسو تجربه نکرده بود.اون شب اتفاقای زیادی افتاد اما هنوز یه جای کار مونده.......کاترین در چه وضعیتی بود؟چرا میخواست بره دبیرستان؟اون موقعی که آنیسا داشت زجر میکشید کاترین در چه وضعی بود.....؟

در قسمت بعد با ما باشید...

این قسمت=30 نظر

 




( ̄▽ ̄) نظرام : ßĿ♡♡DY Ƈ♡MMƐИƬ
آخرین باری که توش تغییر ایجاد کردم؟: جمعه 27 مرداد 1396 01:24 ق.ظ