«20» ƬӇЄ ƔƖƇƬƖM'Ƨ ƑƛƬЄ

سه شنبه 7 شهریور 1396 09:06 ق.ظ

نویسنده : ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ
ارسالشدهدر: The victim's fate ،

اینم قسمت جدید

قسمت قبلی ترکوندین

سر جمع قسمت قبلی 9 تا نظر دادین

-____-

برو ادامه

آنچه در قسمت قبل خواندید مربوط به اتفاقاتی بود بین آنیسا و دوستان کاترین افتاد.آنها سعی داشتند به آنیسا بفهمانند که کاترین تنها نیست اما آنیسا کله شق تر از آن چیزی بود که آنها فکر میکردند اما الیزابت،بهترین دوست کاترین کله شق تر از آنیسا بود و به خاطر علاقهء خاصی که به کاترین داشت حاضر بود هر کاری کند.همه اتفاق ها در یک شب افتاد اما هنوز یه اتفاق دیگر مانده که تعریف نشده است.شاید بشود نام این قسمت را گذاشت زنده شدن عشق.

•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.••*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

راوی کاترین:

شب نفرت آوری برای من بود که هنوز تموم نشده بود.دلم میخواست یکم آرامش داشته باشم.آرامش مطلق!همیشه بعد از هر آرامشی یه طوفانی هست که منو نابود کنه.دلم نمیخواست تو اون عمارت بمونم پس با موکامی ها اومدم دبیرستان.الیزابت نیومده بود.نمیخواستم دوستام منو ببینن چون شبیه یه مومیایی هزار ساله شده بودم.جایی از بدنم نبود که باندپیچی نشده بود.مجبور بودم این وضعو تحمل کنم.حوصله کلاس و درس رو نداشتم.حوصله هیچی رو نداشتم.زنگ تفریح خورده بود.تا به خودم اومدم دیدم جلوی کمدم ایستادم.در کمدم رو باز کردم تا کتابامو بذارم توش.برای اینکه کمی حالم بهترشه رفتم تو حیاط.به دیوار تکیه داده بود و بقیه دخترا و پسرا رو میدیدم که با هم میخندن و شادن.تو فکر بودم که صدای کرولاین منو از تو فکر اورد بیرون:

کرولاین:سلام کاترین.....کاترین!

کرولاین با تعجب به من نگاه میکرد انگار یه جنازه متحرک دیده البته فرقی هم با جنازه متحرک نداشتم:

من:چه بلایی سرت اومده،چرا اینجوری باند پیچی شدی؟

من:راستش....

کرولاین نذاشت حرفمو تموم کنم و بانی و بقیه دخترا رو صدا زد:

من:کرولاین ......نمیخواد......

بانی:کاترین.......چه بلایی سرت اومده؟

آکازاوا:شبیه مومیایی ها شدی

من:چیزی نیس......نمیخواد نگران باشین

فلورا:نگران نباشیم؟قطعا داری شوخی میکنی!ببین چه بلایی سرت اومده

کم کم دیگه داشت حالم بهم میخورد از اینکه اینقدر سعی میکنن نگرانم باشم:

من:گفتم که چیزی نیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!!!

همشون برای چند ثانیه بهم خیره شدن.دلم میخواست هر چه زودتر از اونجا برم:

بانی:آنیسا اینکارو کرده؟

من:چی؟نه....نه به اون ربطی نداره

فلورا در گوش بانی چیزی گفت که به سختی میتونستم بشنوم:

فلورا:.....داره دروغ میگه

اون 4 تا از من فاصله گرفتن و شروع کردن در گوشی حرف زدن اما بدون اینکه اونا بفهمن بهشون نزدیک شدم تا حرفاشون رو بشونم:

کرولاین:شرط میبندم به خاطره دیشبه

آکازاوا:خانوما ما یکم زیاده روی کردم

فلورا:ببین کی داره از زیاده روی حرف میزنه.خودت بودی که خنج زدی تو صورت آنیسا!

چــــــــــــــــــــــــی؟اونا با آنیسا چیکار کردن؟همون لحظه حرفای روکی تو مغزم تکرار شد:از جمله بانی،فلورا،.......اونقدر حالم بد بود که به کل یادم رفته بود این چهارتا چه بلایی سر آنیسا اوردن.رفتم بینشون.اون کمی ازم فاصله گرفتن:

بانی:چیزی شده کاترین!

من:آره!شما با آنیسا چیکار کردین؟

آکازاوا:ما کاری نکردیم

من:واقعاً؟

کرولاین:واقعاً

من:به من دروغ نگین.روکی بهم گفته شماها چیکار کردین فقط میخوام از دهن خودتون بشنوم.زود باشین!بگین!!!!!

همشون سرشونو انداختن پائین:

من:پس واقعاً شما آنیسا رو.....

فلورا:اون پاشو از گِلیمش درازتر کرده بود!

من:چی.....

بانی:فلورا بس کن.ببین کاترین ما فقط اینکارو برای تو کردیم.

کرولاین:آره.ما میدونستیم آنیسا چقدر شیطان صفته

آکازاوا:فکر میکردیم میتونیم...

من:فکر میکردین چی؟فکر میکردین میتونین بترسونینش تا سمت من نیاد؟...........شماها چیکار کردین؟

بانی:ما فقط نگران تو بودیم.

من:نگران من؟

دیگه داشتم منفجر میشدم.من از اون دسته آدمایی هستم که اگر طرف خانواده منو کشته باشه کسی  نباید به خاطر من حتی آزاری به اون برسونه.بعدش اونا.............دیگه منفجر شدم:

من:«با داد»من نمیخوام نگرانم باشین............احتیاجی به نگرانی شما ندارم............من تنهایی حالم خوبه.........دست از سرم بردارین!!!

هر 4 تاشون به چشمای گرد شده نگام میکردین.نمیخواستم حتی یه لحظه دیگه اونجا باشم.تندی دویدم تو مدرسه و رفتم تو آزمایشگاه.کسی اونجا نبود.نمیدونم چرا اما بغض بدی گلومو چنگ میزد.مطمئناً به خاطر آنیسا نبود.اما نذاشتم این بغض بترکه.چند تا نفس عمیق کشیدم و رفتم کنار پنجره آزمایشگاه.یهو چشمم خورد به آنیسا که داشت با کو میخندید.خیلی شاد و شنگول بود.با خودم گفتم چرا من نمیتونم اینطوری باشم؟چرا من نمیتونم مثل بقیه معمولی باشم؟یهو نگاهم رفت جای دیگه.رفت سمت جنگل!اون جنگل نزدیک همون پلی بود که من ازش متنفرم بودم.پلی که خانوادمو از گرفت.همون شب...یه لحظه فکری کل ذهنمو درگیر و سیاه کرد.انگار کسی اینو هی تو ذهنم بهم میگفت.«چرا نرم پیش خانوادم؟»این همش تو مغزم تکرار میشد.اونقدر تو ذهنم تکرار شد که تصمیم گرفتم عملیش کنم.سر زنگ تفریح دوم کیفمو برداشتم و از دبیرستان اومدم بیرون.جالبیش هم اینجا بود که کسی جلومو نمیگرفت و همین باعث میشد با سرعت بیشتری به سمت پل برم.بعد از نیم ساعت دویدن خودمو روی پل دیدم.زیر پل آب شناوری بود که عمق زیادی داشت.چند سال پیش تو ماشینی با سرعت از اینجا رد میشد.یهو ماشین از جاده منحرف میشه و از پل پرت میشه پائین و میره ته رودخونه.توی اون ماشین یه مادر،یه پدر و یه دختر بود.فقط دختره زنده موند.اون دختر من بودم.چرا منم با پدر و مادرم نمردم؟اشک از چشمام سرازیر شد.کیفو انداختم رو زمین و رفتم سمت کناره پل.رفتم رو نرده نسبتاً کلفتی که داشت و ایستادم و به رو به رو نگاه کردم.تمام خاطرات تلخی که داشتم مثل یه فیلم برام تکرار شد.انگار هیچ خاطره خوبی تو زندگیم نداشتم.انگار تمام خاطرات خوبم مرده بودن.من همه چی رو از دست دادم.خانوادم،دوستام،عشقم و.........خودم!دیگه این روح تحمل سختی دیگه ای رو نداره.چشمام رو بستم و خودمو رها کرد.صدای آبهایی که بهشون برخوردم کردم رو میشنیدم.چشمامو باز کردم.زیرآب بودم.حبابای زیادی از دو طرفم بالا میرفتن.احساس میکردم خوابم میاد.نفسمو دادم بیرون.رفتم پائین و پائین تر.چشمامو بستم و خوابیدم...

•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.••*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

راوی کل:

بعد از دعوای بین کاترین و دوستاش،کاترین به سرعت رفت تو آزمایشگاه تا از دوستاش دور بشه.تمام احساسات کاترین چون خشم،ناراحتی و ....همه با هم مخلوط شده بودن و حسی رو به وجود آورده بودن که کاترین اصلاً ازش خوشش نمیومد.کاترین به این فکر بود«چرا نرم پیش خانوادم؟»خانواده اون سالها پیش مرده بودن در اثر یه تصادف.کاترین میخواست این فکر عملی کنه و کرد.سر زنگ تفریح دوم از دبیرستان جیم شد بیرون و رفت سراغ همون پلی که خانوادش رو ازش گرفته بود.اونجا بود که خاطرات ناراحت کنندش به ذهنش حمله کردن.کاترین خودشو از پل انداخت پائین و بدون هیچی تقلایی رفت زیر آب.پائین و پائین تر اما قرار نبود برای همیشه اون پائین بمونه.سوبارو امروز میخواست به بهانه تحویل دادن ماشینش با کاترین حرف بزنه.سوبارو کاترینو از دبیرستان تعقیب کرد و رسید به پل.پشت درختا پنهان شد تا ببینه کاترین میخواد چیکار کنه و وقتی کاترین خودشو از پل انداخت پائین به سرعت وارد عمل شد و ...

•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.••*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

راوی کاترین:

حس میکردم مردم اما........نه!مرده ها نمیتونن چیزی رو احساس کنن اما من میتونستم دو تا دست سرد رو دو طرف صورتم احساس کنم.آروم چشمامو باز کردم.در کمال ناباوری کسی رو دیدم که حتی انتظارشم نداشتم،سوبارو!واقعاً چقدر دلم براش تنگ شده بود.برای اون چشمای قرمز عصبیش.آروم نشستم.کنار رودخونه رو ماسه ها بودیم.ساکت بود و چیزی نمیگفت تا اینکه سکوت تلخی که بینمون بود رو شکست:

سوبارو:برای چی اینکارو کردی؟

من:من........نمیدونم......شاید به خاطر اینه که خستم

سوبارو:کسی که خستس استراحت میکنه نه خودکشی

من:من روحم خستس!

سوبارو:دلیل خوبی برای اینکارت نبود.اگه من نبودم قطعاً میمردی

من:چطور تو منو اینجا پیدا کردی؟

سوبارو ساکت شد.انگار نمیخواست دلیلشو بهم بگه یا شایدم خجالت میکشید:

سوبارو:امشب میخواستم بیام و ماشینت رو بهت بدم.دیدم که از دبیرستان اومدی بیرون به همین خاطر دنبالت اومدم.فکر نمیکردم برای اینکار اومدی اینجا.به خصوص روی این پل.پلی که تو ازش متنفری

تعجب کردم.اون از کجا میدونست من از پل متنفرم؟یادم نمیاد قبلاً ماجرای خانوادم رو براش تعریف کرده باشم:

من:فقط به خاطر ماشین دنبالم اومدی؟

بازم سکوت.مطمئن شدم که چیزی هست و نمیخواست بگه:

سوبارو:بهتره ببرمت عمارت.اینطوری با این وضعیت ،قطعاً سرما میخوری

سوبارو بلند شد و دست منم گرفت تا بلند بشم.با هم رفتیم سمت ماشین.یاد روز ولنتاین افتادم.چقدر بد که اون روز پایانی خوبی نداشت.سوار ماشین شدیم.سوبارو پشت فرمون بود و با سرعت میروند.در عرض 5 دقیقه منو رسوند عمارت موکامیا.داشتم میرفتم سمت در ورودی که با صدای سوبارو ایستادم و برگشتم سمتش:

سوبارو:کاترین!

من:بله؟

سوبارو:بیا.

سوئیچ ماشینو گذاشت تو دستم.یه لبخند ملیح رو لبش بود اما اصلاً دلنشین نبود.معلوم بود این لبخند باب میلش نبود.نمیدونم چرا اما اون لحظه احساس کردم قلبم داره گرمپ گرمپ میزنه.تندتر و تندتر.دیگه نمیتونستم تحمل کنم.سوئیچ و کیفم از دستم افتاد و با تمام توانی که داشتم سوبارو رو صدا زدم:

من:سوبــــــــــــــــــــــــــــــــارو!!!

سوبارو آروم برگشت اما تا خواست متوجه من بشه محکم بغلش کردم بوسیدمش.میتونستم این حسو درک کنم،عشق!دستامو دور گردنش حلقه کردم و محکمتر بوسیدمش.اشکام سرازیر شد.میتونستم دستای سوبارو رو دور کمرم احساس کنم.بعد از چند ثانیه صورتمو عقب کشیدم و سوبارو رو بغل کردم.دلم برای این آغوش تنگ شده بود:

من:من......من.....متاسفم!سوبارو.منو ببخش که اون حرفا رو بهت زدم.تو بهترین خون آشامی هستی که من تا حالا شناختم و دیگه نمیخوام از دستت بدم حتی اگه بخوای یه خونخوار وحشی باشی.من تا آخر عمرم عاشقت میمونم

اون موقع بود که آرامشو احساس کردم.آروم از تو بغل سوبارو اومدم بیرون و چشماش خیره شدم:

سوبارو:میتونی یه قولی بهم بدی؟

من:آره....هر قولی که بخوای میدم

سوبارو:قول بده فقط مال خودم باشی......خودِ خودم

من:قول میدم تا ابد مال تو باشم

سوبارو:در این صورت منم تا ابد مال تواَم

 و دستاشو گذاشت رو دو طرف صورتم و لبامو بوسید.میتونستم داغی لباشو احساس کنم.خیلی لذت بخش بود.نمیخواستم هیچ چیزی این لذتو ازم بگیره،هیچی!!سوبارو صورتشو کشید عقب و مثل من به چشام خیره شد:

سوبارو:من باید برم......نمیخوام یه مشت خون آشام ابله این حسو خراب کنن

من:منم نمیخوام این حسو از دست بدم

سوبارو:دوست دارم

سوبارو:من بیشتر من خیلی بیشتر.

پیشونیمو بوسید.چشمامو بستم و وقتی باز کردم سوبارو رفته بودش.احساس میکردم تو آسمونام.با سرعت رفتم تو عمارت.میخواستم بلند داد بزنم من حالم عالیه اما وقتی رفتم تو اتاق پذیرایی این فکر از سرم پرید...

•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.••*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

راوی کل:

کاترین آنیسا رو در حالی که به خودش میلرزید ملاقات کرد.اون شکنجه الیزابت برای آنیسا زیادی بود.آنیسا رو یه مبل دراز کشیده بود و به خودش میلرزید.گاه و گداری هم از گوشش خون میومد بیرون.کاترین رفت کنار آنیسا و روی زمین دو زانو نشست:

کاترین:آنیسا...چیشده؟!

کو:خب.....چطور الان برات بگم؟

یوما:دست گل الیزابت و اون گروهشه.باید همون اول حساب همشونو میرسیدیم

روکی:حالا میدونم با الیزابت چیکار کنم.اون قرداد بینمون رو بهم زد منم بهم میزنم

کاترین:قرار داد؟

روکی:من قبول کرده بودم درصورتی که تغذیه از تو رو ممنوع کنم اون کاری به کار ما نداشته باشه اما الان...

آزوسا:اگه آنیسا میمرد.....

روکی:انتقام آنیسا رو میگیرم

آنیسا:نمیـ....نمیخوا....نمیخواد روکی!

همشون:چی؟!

آنیسا:من الان باهاشون بی حساب شدم

روکی:داری چی میگی ؟

یوما:فکر کنم بالاخونه رو داده اجاره!

آنیسا:روکی نمیخوام کاری بکنی،گرفتی؟وگرنه با من طرفی

بعد به کاترین علامت داد که بهش نزدیک بشه.کاترین نزدیک شد و حرفی که آنیسا در گوش کاترین گفت باعث شد مو به تن کاترین سیخ بشه:

آنیسا:منتظر یه اتفاق فوق ترسناک باش.....نه برای خودت بلکه برای اون دوستای عوضیت........اونا هنوز اتاق انتقام منو ندیدن

وقتی کاترین به چشمای آنیسا نگاه کرد به قرمز خون بود و شرارت از چشماش میبارید.وقتی آنیسا داشت این حرفو به کاترین میزد کو روکی رو برد یه جای دیگه تا چیزی بهش بگه:

روکی:خب....چی میخواستی بگی؟

کو:راستش.....آمممم کو تو نباید قرارداد رو بهم بزنی

روکی:نباید؟

کو:درواقع نمیتونی چون من یه قولی دادم

روکی:چه قولی؟به کی دادی؟

کو:درواقع به.......الیزابت.......آممممم اون به شرطی قبول کرد دست از سر آنیسا برداره که از کاترین محافظت کنم و اگه تو بخوای قرارداد رو بهم بزنی من مجبور میشم.......

روکی:بر ضد ما بشی؟

کو:اهوم

روکی:پس این الیزابت فکر همه جاشو کرده.ببینم تو که بهش علاقه نداری؟

کو:چی؟چی؟نه نه نه اصلاً به هیچ وجه.......درواقع چرا باید بهش علاقه داشته باشم؟اون میخواست آنیسا رو بکشه......یعنی.....

روکی:خب.....یعنی چی؟

کو:من اصلاً ازش خوشم نمیاد

روکی تو دلش گفت ارواح عمت.اون برادراشو خوب میشناخت اما به روی کو نیورد.روکی از اونجا رفت.اون شب نفرت آور و رمانتیک بالاخره تموم شد اما هنوز دردسرها و اتفاقات شیطانی تموم نشده بود.یه دردسر بزرگ در راه بود.یه اتفاق شوم و نحس.ایستیا تازه داشت خانوادشو دور هم جمع میکرد.خانواده ای که خودش تو تابوت زندانیشون کرد.اون میخواست شیطانی ترین دختر جهان رو بیدار کنه.......کرول تپس!

این قسمت=20 نظر




دیدگاهها : ıllıllı COMMENT ıllıllı
آخرینویرایش: سه شنبه 7 شهریور 1396 12:16 ب.ظ