تبلیغات
Dαяκ ωøяłđ - «26»ραят 1 ƬӇЄ ƔƖƇƬƖM'Ƨ ƑƛƬЄ

«26»ραят 1 ƬӇЄ ƔƖƇƬƖM'Ƨ ƑƛƬЄ

پنجشنبه 2 فروردین 1397 01:38 ق.ظ

نویسنده : ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ
موضوع مطلب: Tнє νιcтιм'ѕ ƒαтє ¡

تو نمیتونی ترست رو کنترل کنی

اما میتونی تبدیل به قدرتش کنی


لایتو و کارینا شب تو عمارت موندن.لایتو اونقدر دپرس بود که فقط مشروب میخورد و موسیقی کلاسیک قدیمی گوش میداد.کارینا لایتو رو تو اون وضع دید حسابی ناراحت شد.به همین خاطر بطری مشروبو از رو میز برداشت و نذاشت که دوباره برای خودش بریزه:

لایتو:لطفاً سر به سرم نذار کارینا

کارینا:تو غمگینی.....و ناامید.....و تازه داری مشروبم میخوری!اینا ترکیب خوبی نیستن

و خودش نشست رو مبل تکه نفره ای که رو به روی لایتو بود و چند قلپ از اون مشروب رو خورد:

لایتو:من دلیل دارم که مشروب میخورم.....تا همه چی رو فراموش کنم!

کارینا:چی رو ؟

لایتو:درکش برات سخته

و مشروبشو سر کشید.کارینا خیره به لایتو بود.همچنان نمیتونست لایتو رو درک کنه.اما حداقل اینو میدونست تنها یه چیزی حال لایتو رو خوب میکنه.پس بلند شد،بطری مشروبو گذاشت رو میز و رفت رو به روی لایتو ایستاد:

کارینا:بلند شو

لایتو:برو بابا حال داری

کارینا دستشو سمت لایتو دراز کرد:

کارینا:افتخار رقص به من میدین موسیو لایتو؟

لایتو نگاهی به کارینا انداخت.لبخند ملیحی رو لباش بود:

لایتو:تو دیوونه ای!

و دست کارینا رو گرفت و بلند شد و با هم آروم رقصیدن.کارینا سرشو روی شونه لایتو گذاشته بود:

کارینا:یادت میاد؟منم یه خون آشامی مثل تو بودم با این تفاوت که عشقی نداشتم

لایتو:من عشقتو پس زدم

کارینا:پس یادته....خاطرات جالبی نیست......من هنوزم نمیتونم درک کنم که چرا تو اینجوری شدی.......دیگه اون لایتویی که میشناختمش نیستی

لایتو:پس خیلی وقته منو نشناختی

کارینا:چرا اینقدر دپرس شدی؟چرا ازم میخوای تا سوبارو بکشم؟دلیل این کارای عجیبت چیه؟

لایتو:دلیلش یه فردیه

کارینا:فرد؟اون کیه؟!

لایتو:چرا خودت حدس نمیزنی؟

کارینا سرشو از رو شونه لایتو برداشت و به چشماش خیره شد:

کارینا:میدونم که حدسم اشتباه از آب در میاد........فقط به یه شرط سوبارو رو میکشم لایتو.......بهم بگو........دوسم داری؟

لایتو هیچی نمیگفت و فقط خیره بود.بعد از چند ثانیه دهنشو باز کرد تا چیزی بگه:

لایتو:من.....

یهو صدای باز شدن درای عمارت اومد.لایتو روشو از کارینا گرفت و به دنبال صدا رو گرفت:

کارینا:هی جوابمو ندادی....

لایتو:هیس!

کارینا:یعنی حتی یه ذره هم.....

لایتو:هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!!!

کارینا:چقدر من با ارزشم-____-

لایتو از لای در اتاق مشروب خوری بیرون رو دید زد.سوبارو رو دید که داشت یه نفرو به سمت طبقه بالا راهنمایی میکرد.انگار عجله هم داشت:

کارینا:الان دقیقاً داری چیکار میکنی شرلوک هولمز؟!

لایتو:سوبارو.....ایندفعه میخوای چیکار کنی؟

لایتو دست کارینا رو گرفت و با هم سوبارو رو تعقیب کردن.اونا سر از برج در اوردن،همون جایی که مادر سوبارو،کریستا قبلاً زندانی شده بود:

لایتو:چی؟

کارینا:میشه بگی داریم چیکار.....

لایتو دستشو گذاشت رو دهن کارینا تا ساکت بشه.بعد از چند ثانیه سوبارو از برج بیرون رفت البته تنها.کارینا و لایتو یه گوشه قایم شده بودن که سوبارو نبینتشون:

لایتو:برو سراغ سوبارو.....من برم ببینم اون کیه؟

کارینا:الان داری منو  میفرستی دنبال نخود سیاه؟باشـــــــه اما یادت باشه از دستت ناراحتم....خیلی زیــــــــــــــــــاد!!

کارینا رفت سراغ سوبارو و لایتو هم وارد برج شد.میتونست صدای تپش قلب یک انسانو بشنوه.هر چه نزدیکتر میشد انگار بوی آشنایی به مشامش میخورد.وقتی رو به روی سلول اون فرد ایستاد تپش قلبش بیشتر شد.اون کاترین بود که پشتش به لایتو بود و داشت از پنجره کوچیک سلول به بیرون نگاه میکرد.لایتو دستشو دراز کرد سمت دستگیر سلول و قفلشو باز کرد.صدای قیژ در باعث شد کاترین دنبال صدا رو بگیره و وقتی کاترین برگشت با ترس به خون آشامی که رو به روش ایستاده خیره شد:

کاترین:......لایتو!!

۞,¸¸,ø¤º°`°۩ آنچه در پارتی گذشت ۩ ,¸¸,ø¤º°`°۞

کاترین به همراه موکامی ها به سالن پارتی رسیدن.همه دانش آموزا با همراهاشون وارد ساختمون میشدن.

داخل ساختمون خیلی خوشگل بود.کنار در ورودی دو تا مستخدم ایستاده بودن که کت و پالتوی مهمونا رو ازشون میگرفتن.سالن ورودی خیلی باشکوه بود.کف زمین با کاشی های شطرنجی پوشیده شده بود و یه لوستر بسیار زیبا از سقف آویزون بود.

همه تو سالن رقص منتظر مدیر مدرسه بودن تا بیاد و سخنرانی بکنه.کاترین به چشماش دنبال سوبارو میگشت اما نتونست بین اون همه جمعیت پیداش کنه.مدیر اومد روی صحنه ایستاد و سخنرانیشو شروع کرد:

مدیر:خیلی خوشحالم که امسال رو در کنار شما گذروندم.امسال دانش آموزان جدیدی وارد دبیرستان ما شدن که به خاطر آتش سوزی دبیرستان آکسوارد«دبیرستانی که کاترین قبلاً توش تحصیل میکرد»مجبور شدن انتقالی بگیرن اما یه خبر خوب برای دانش آموزان آکسوارد!امسال شما به دبیرستان خودتون بر میگردید چرا که من به همراه چندین مدیر دبیرستان های دیگر به مدیر دبیرستان آکسوارد کمک زیادی کردیم و دبیرستان شما از نو ساخته شد.بهتر و مجهزتر از قبل.این تنها کاری بود که از دست من و دوستانم بر می اومد

همه دست زدن و هورا کشیدن.یهو کاترین بین اون همه آدم سوبارو رو دید که بهش خیرس.خوشحال شد و سمتش رفت اما روکی سد راهش شد:

روکی:حتی فکرشم نکن!

کاترین:اما....

روکی:امشب سمت هیچکدوم از ساکاماکیا نمیری،فهمیدی؟!

کاترین آهی کشید و «باشه»زیر لبی گفت و سرشو انداخت پائین.روکی رفت،وقتی کاترین دوباره سرشو اورد بالا دیگه سوبارو نبود.کاترین ناامید شد اما یهو دستی اومد رو شونش:

.......:دلت برام تنگ شده بود،نه؟

کاترین تندی برگشت.سوبارو بود که داشت بهش لبخند میزد.کاترین همون موقع محکم سوبارو رو بغل کرد و سوبارو هم کاترین رو فشرد.اما زیاد طولی نکشید که سر و کله کو پیداش شد:

کو:هی کاترینا!

کاترین:اوه....کو.....

کو:ببینم نمیخوام لوت بدم اما باید یه کاری برام بکنی

کاترین:چه کاری؟

کو:میتونی الیزابت راضی کنی با من برقصه؟سه ساعته دارم با خودم کلنجار میرم برم ازش بخوام اما تا میام یه قدم بردارم سه قدم میرم عقب

کاترین:خب الیزابت کجاست؟

کو:اونجا

الیزابت کنار میز نوشیدنی ها ایستاده بود و زیاد خوشال به نظر نمیومد:

کاترین:فکر نکنم...

کو:فکرنمیکنی چی؟از لباسم خوشش نمیاد یا کرواتم؟

کاترین:نه منظورم این بود.بهتر نیست خودت بری و ازش درخواست کنی؟

کو:من یکم اضطراب...

یهو مدیر از دانش آموزا درخواست کرد تا برای رقص بهش محلق بشن.نوازنده ها آهنگ رو شروع کردن به نواختن:

سوبارو:بیا بریم کاترینا.......کو یه فکری برای خودت بکن

سوبارو دست کاترینو گرفت و به وسط سالن برد.کو سرشو انداخت پائین اما بعد یه نفس عمیق کشید و رفت پیش الیزابت.الیزابت اخماش بدجور تو هم بود:

کو:آمممم.....سلام الیزابت

الیزابت نگاه سردی به کو کرد و بابی تفاوتی گفت:سلام

کو:میشه لطفاً با من.....

یهو آکازاوا یو اومد پیش الیزابت و در گوشش چیزی گفت.انگار به الیزابت برق وصل کرده باشن سریع سالن رو ترک کرد.کو همینطور تنها و بی کس کنار میز نوشیدنی ها ایستاد و به بقیه خیره موند«مظلوم کی بودی تو؟»کاترین همراه سوبارو آروم میرقصید.همه چی آروم بود اما حداقل تا قبل از ساعت 12.نزدیکای ساعت 12 بود که سوبارو از کاترین خواست تا باهاش به بیرون از ساختمون پارتی بیاد.کاترین بیرون منتظر سوبارو موند.اون نمیدونست همه چی قراره دوباره رو به نابودی بره.اون با قلبی پر از عشق و البته چشمانی کور که نمیتونست نقشه سوبارو رو ببینه منتظر سوبارو بمونه.بعد از چند دقیقه انتظار سوبارو پیش کاترین اومد:

سوبارو:خب آماده ای؟

کاترین:برای چی؟

سوبارو کاترینو بغل کرد.کاترین متعجب خیره به سوبارو بود.سوبارو با سرعت فوق العادش کاترینو از اون مکان دور کرد.وقتی کاترین به خودش اومد خودشو تو محوطه عمارت پیدا کرد:

کاترین:سوبارو....تو چیکار کردی؟

سوبارو:دنبالم بیا

و دست کاترینو گرفت و به داخل عمارت برد.با عجله پله ها رو بالا رفتن تا به بالاترین طبقه عمارت رسیدن،برج نفرین شده!سوبارو اسم این برج رو گذاشت نفرین شده چون آخرین بار مادرشو اینجا ملاقات کرد.سوبارو کاترین برد توی برج و توی یکی از سلولا زندانیش کرد:

کاترین:سوبــــــــــارو!!!!!!!

سوبارو:متاسفم کاترین اما امشب تو باید هر جایی باشی جز عمارت موکامیا

کاترین:سوبارو منظورتو نمیفهمم

سوبارو:ببین من از نقشه هاشون سر در اوردم.اونا میخوان تو رو نابود کنن،میخوان تو رو مجبور به کاری کنن که حتی قوی ترین ساره دنیا هم نمیتونه اینکارو انجام بده.اونا از تو میخوان تا اونا رو تبدیل به انسان کنی،کاری که غیر ممکنه

کاترین:اما سوبارو اینجا.....اگه کسی منو پیدا کنه....اگه یکی از ساکاماکیا بیاد سراغم.....

سوبارو:اونا سمت برج نمیان فقط باید ساکت باشی تا صداتو نشنون....

کاترین:سوبارو.....نیازی به این کارا نیست!!!

سوبارو:معلومه که هست......من یبار تو رو از دست دادم دیگه نمیخوام از دستت بدم....من.....من....دوست دارم.....نه.....عاشقتم!نمیتونم اجازه بدم چند خون آشام تبدیل شده به عشقم آسیبی بزنن.....منو ببخش

اشک از چشمای سوبارو جاری شد.کاترین خیلی ناراحت شد اما ته دلش خوشحال بود که سوبارو دوسش داره.دستشو برد سمت صورت سوبارو و اشکشو پاک کرد.

سوبارو دست کاترینو گرفت و بوسه ای بهش زد و سریع برج رو ترک کرد.کاترین سعی از خودش صدایی در نیاره تا توجه ساکاماکیا رو به خودش جلب نکنه اما اون نمیدونست قلبش همچنان داره اون هیولا ترسناک صدا میکنه!




( ̄▽ ̄) نظرام : —(••÷[ Comment ]÷••—
آخرین باری که توش تغییر ایجاد کردم؟: پنجشنبه 2 فروردین 1397 01:54 ق.ظ