تبلیغات
Dαяκ ωøяłđ - «28» ƬӇЄ ƔƖƇƬƖM'Ƨ ƑƛƬЄ

Entry About Stuff Links Novel Sakamaki Mukami Friends Characters
Designer

  • Life is not about finding yourself. Life is about creating yourself!


Survey

Scripts

credits

1397/09/3 | 21:49 | نویسنده: ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ
| ارسال شده در: Tнє νιcтιм'ѕ ƒαтє ،

«28» ƬӇЄ ƔƖƇƬƖM'Ƨ ƑƛƬЄ

به چندین زبان دنیا باید بگم ببخشید؟

واقعاً معذرت میخوام اما این قسمت غوغا کردم

چیزی که نباید اتفاق می افتاد افتاد!!!!

اما اندازه خون بابام براتون نظر گذاشتم که باید بدید

خب چا عین بز کوهی ایستادین منو نگاه میکنین؟

حمله به سمتتتتتتتتتتتت ادامههههههههههههههههههه

فریاد کاترین به قدری بلند بود که تمامی موجودات حتی 100000 کیلومتری هم صداشو میتونستن بشنون.چشمای کاترین کامل سفید و درخشان شد.دندونای نیشش بیرون زد و ناخنای دستش سیاه و بلند شد درست مثل پنجه عقاب و پرهایی به رنگ و دستش پدیدار شد.کمی کمرش رو خم کرد و بالهای از کمرش بیرون زدن.بالهایی از جنس پر که به رنگ سفید بود.شاخ های کوتاه مشکی رو سرش پدیدار شدن.این بود خشم نامیرای سوم!روکی باید فاتحه خودشو میخوند اما بلعکس نسبتاً خونسرد بود.کاترین به سمت روکی حمله ور شد اما یوما سر راهش قرار گرفت.کاترین با یه خنج پر قدرت کارشو ساخت.با دستای پنجه مانندش خنج بدی روی سینه یوما زد به طوری که اگه به شکمش میزد تمام دل و روده هاش میریخت بیرون.یوما فریادی از سر درد کشید و افتاد رو زمین.آنیسا با ترس به سمت برادرش رفت.اون خوب میدونست اگه جلوی کاترین گرفته نشه تنها چیزی که از اونا باقی خواهد موند استخواناشونه!کاترین آروم به سمت روکی قدم برمیداشت درست مثل یه جلاد!کو با میله شومینه محکم زد تو سر کاترین اما کاترین چیزی نشد برعکس میله که حسابی خم شده بود.کاترین برگشت سمت کو.دستاشو دو طرفش گرفت،انگار داشت چیزی رو جذب میکرد.ناگهان تمام آبهایی که اون حوالی بودن به سمت کاترین کشیده شدن.آبها رو کاترین رو گرفتن و با یه حرکت دست کاترین منجمد و به سمت کو پرتاپ شدن.تیکه های یخ کو رو به دیوار میخکوب کردن در حالی که بعضی از اونا وارد بدن هم شده بود اما اونو تا مرز مرگ نبرد.کاترین برگشت سمت روکی.روکی همچنان صاف و خونسرد ایستاده بود و به کاترین نگاه میکرد.این خونسردی خشم کاترینو بیشتر میکرد.کاترین دست راستشو برد بالا تا گلوله آتشی به سمت روکی پرتاپ کنه که آنیسا دست چپو کاترینو گرفت و پشت سرش زانو زد:

آنیسا:کاترینا...........!!!!

کاترین سرشو برگردوند.با دیدن آنیسا که دستشو گرفته و جلوش زانو زده تصمیم گرفت بیخیال گلوله آتش بشه اما همچنان خشمگین بود.این میشد از تو چشمای سفید و درخشانش فهمید:

آنیسا:کاترینا.....خواهش میکنم بس کن....این تو نیستی....تو یه هیولا نیستی......خواهش میکنم مثل ما هیولاهای کثیف بی صفت نباش......

این حرفو که زد باعث شد کاترین کمی متعجب و شاید کمی خجالت زده بشه:

آنیسا:خواهش میکنم....همون کاترینایی باش که من شیطانو به قلبش راه داد!

این حرف داشت مثل آب رو اتش اثر میکرد اگر روکی میذاشت.روکی که دید داره نقشش بهم میریزه فکری به ذهنش رسیدواون یبار کاترینو خشمگین کرده پس دوباره هم جوابم میده.کاترین به آنیسا کمک کرد بلند بشه.داشت کم کم آروم میشد تا وقتی که روکی اون حرفو زد.حرفی آتش خشم کاترین بیشتر و بیشتر کرد!:

روکی:چه راحت گول میخوری.......پس اینطوری سوبارو فریبت داد هان؟......فک کنم با همین روش یویی رو به چنگ اورد.....با بد نشون دادن خودش و خوب نشون دادن طرف مقابل....چه ترفند کثیفی!

این حکم بنزین رو آتیش رو داشت.کاترین دستشو از تو دست آنیسا کشید و رفت سمت روکی.انیسا دست کاترین از پشت گرفت اما کاترین آنیسا رو پرت زمین کرد.حالا کاترین 3 متری روکی بود.فریاد بلندی کشید.بلند تر از قبلی!اما با این فریاد بالهای کاترین باز شد و پرهای زیادی به سمت روکی حمله ور شدن.پرهایی که میتونست حسابی آدمو زخمی کنن.آزوسا خودشو انداخت جلوی روکی.حسابی زخمی شد.آزوسا افتاد رو زمین و بیهوش شد.کاترین به سمت روکی حمله ور شدن و با دو دستش گردنش محکم چسبید و فشرد.روکی در حالی که به چشمای کاترین خیره بود داشت جون میداد.خشم کاترین رو میشد از نفس های داغی که بیرون میداد حس کرد.روکی داشت میمیرد که یهو دستای کاترین شل شد.وقتی کاترین داشت روکی رو خفه میکرد چشمش خورد به دستش،به دستبندی که آنیسا بهش داده بود.برای یه لحظه یاد تمام خاطرات خوشی که افتاد که با دوستاش داشت و آنیسا هم الان جزءی از اون دوستان بود.کاترین به خودش اومد.چشماش به حالت اولیه برگشت و گردن روکی رو ول کرد.روکی افتاد رو زمین و حسابی سرفه کرد.بالهای کاترین ناپدید شدن.شاخ های شیطانی کوچیکش بین موهاش رفتن و دیگه خبری از چنگال های سیاه و دراز نبود.کاترین برای یه لحظه پاهاش سست شد و افتاد زمین.وقتی سرشو بالا آورد حسابی تعجب کرد چرا که عمارت به جهنم تبدیل شده بود.قفسه سینه یوما پاره پاره شده بود،کو به دیوار میخکوب درست عین عیسی مسیح و آزوسا هم بیهوش رو زمین در حالی که داشت ازش خون میرفت.کاترین با ترس و لرز بلند شد،نگاهی به پشت سرش انداخت،روکی در حالی که رو زانو هاش افتاده بود داشت سرفه میکرد.کاترین وقتی کمی بیشتر دقت کرد فهمید همه آسیب دیدن جز خودش پس خودش عامل همه اینا بوده!کاترین برگشت سمت آیینه ای که به دیوار وصل بود،توی آیینه خودشو ندید،بلکه همون نامیرایی رو دید که چند لحظه پیش داشت دخل روکی رو میورد!ترسناک بود،خیلی ترسناک!کاترین با بالهای سفید و شاخ های کوچیک مشکی و دستایی که مثل مال جادوگرا بود!صورتش به قدری ترسناک بود هر کسی رو تا لب مرگ میبرد!کاترین از خودش ترسید!میخواست گریه کنه،از اینکه یه همچین هیولایی شده بود میترسید!تو آیینه متوجه آنیسا شد که سینه خیز داره با هزار بدبختی میره سمت آزوسا.سریع برگشت سمت انیسا.دوید سمتش،وقتی آنیسا متوجه کاترین شد ترسید و نشانه دفاع دستشو جلو صورتش گرفت.همین یه حرکت کاترین رو حسابی ناراحت کرد،نه از آنیسا بلکه از خودش.اشک از چشماش جاری شد.زیر لب تاسف میخورد و معذرت خواهی میکرد.با دیدن اوضاع تصمیم گرفت از عمارت بره اما روکی سد راهش شد:

کاترین:خواهش میکنم.....بذار برم.....مجبورم نکن دوباره این کارو بکنم

روکی:من مطئنم تو دوباره اینکارو نمیکنی!

و قلاده ای تو دستش ظاهر شد.ظاهرش معمولی بود اما پلاک کوچیکی بهش اویزون بود که به شکل یه پری اسیر  بود .کاترین با حالتی مشکوک به روکی خیره شد.روکی در کسری از ثانیه اونو به دور گردن کاترین بست و محکمش کرد.اون یه قلاده معمولی نبود.اون قلاده ای بود که هر کسی رو برده ارباب میکرد اما کاترین یه انسان معمولی نبود.اون یه نامیرا بود و برده کسی بودن در جامعه نامیراها یه ننگه بزرگه،تسلیم شدن،ناامید شدن،و برده کسی شده یه جور گناهه که مجازاتش پای ارواحه.به محض اینکه قلاده بسته شده شروع کرد به درخشیدن .یک نور درخشان سفید که داشت کاترین رو خفه میکرد.کاترین شروع کرد به جیغ زدن چرا که ارواح به سمتش حمله ور شده بودن.تنها کسی هم که میتونست ارواح رو ببینه خود کاترین بود.قیافه هایی بسیار ترسناک.ارواح مه مانند که پا ندارن و انتهای بدنشون مه بود!به سمت کاترین چنگ می انداختن و سعی میکرد گیرش بیارن.در طی این اتفاقات قلاده داشت  تنگ و تنگتر میشد.یکی از ارواح به کاترین ضربه ای زد که باعث شد خیلی محکم بخوره به دیوار.تمام تابلو ها افتادن رو زمین و خورد و خاکشیر شدن.کاترین دیگه نمیتونست رو پاهاش بایسته.کاترین پشت سر هم به گردنش چنگ میزد تا قلاده رو باز کنه به طوری که گردنش زخم شده بود و خون میومد.کم کم داشت همه چی رو تار میدید.به التماس افتاده و درخواست کمک میکرد.ارواح پراکنده بودن و با غضب به کاترین که در حال جون دادن بود نگاه میکردن.روکی رفت سمت کاترین و جلوش زانو زد و با دستشو چون کاترینو آورد بالا:

روکی:تنها کاری که باید بکنی اینه که مال من بشی

کاترین:هـ....هــــ........هر....گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز!!!

روکی:هرطور راحتی!

و بلند شد و رفت گوشه اتاق و به جون دادن کاترین خیره شد.کاترین کامل افتاد رو زمین ،دَمَر کامل...داشت افرادی رو میدید که رو به روش ایستادن.....اول قیافه هاشون تار بود اما کم کم واضح شد.....اونا خانواده کاترین بودن....کاترین دستشو دراز کرد و درخواست کمک کرد اما  جوابشون باعث شد کاترین بیشتر ناامید بشه:

کاترین:کـــ....کـ.....کمــــ.....ــــــــک!

النا:عزیزم ما خیلی وقته رفتیم.......

کول:اما تو که نمیخوای دیمن رو تنها بذاری،میخوای؟

سوزان:مقاومت کن کاترینا!!!!دیمن و همه کسایی دوست دارن به تو نیاز دارن!!!!

اشکای کاترین جاری شدن،قلاده تنگتر شد....کاترین دوباره دستشو دراز کرد اما بالعکس خانواده کاترین رفتن اما بعد کسی پدیدار شد که هیچوقت فکر نمیکرد تو این موقعیت پیداش بشه....اون لایتو بود.لایتو یا در اصل توهم کاترین بهش نزدیک شد.رو به روش زانو زد.....برای یه لحظه کاترین خودشو توی دنیای دیگه دید....دیگه در حال خفه شدن نبود اما قلاده همچنان گردنش بود و میدرخشید:

لایتو:چه زود تسلیم شدین خانم سالواتور

کاترین:....لایتو.....

لایتو:تو نمیتونی بری.....تو باید اینجا بمونی.....پیش من....تو باید زنده بمونی.....شاید شنیدن این حرف از آدم پست فطرتی مثل من برات عجیب باشه اما این به خاطر داشت باش اگه بمیری هیچوقت نمیبخشمت!

کلمه آخر تو سر کاترین اکو شد.کاترین بی حرکت افتاده بود رو زمین.روکی میدونست اون هنوز زندست چون قلاده همچنان در حال درخشیدن بود.رفت سمت کاترین و کمی خم شد تا کاترین رو تکون بده اما بعد پشیمون شد چرا که کاترین تکون خورد.سرشو اورد بالا.چشماش همون حالت قبلی بود اما یه چیزی فرق داشت....کاترین داشت قدرت هاشو کنترل میکرد.روکی رفت عقب...کاترین بلند شد و سرشو بالا گرفت ،4 عنصری اصلی به سمت کاترین  حمله ور شدن به طوری که آبهایی که به سمت کو پرتاب کرده بود به سمت کاترین رفتن،در نتیجه کو افتاد رو زمین.مهی دور کاترین رو گرفت،آتش توی شومینه به سمت کاترین رفت و قاطی مه شد.برای یه لحظه سنگ های بزرگی به سمت داخل حمله ور شدن و به همراه آب ها با مه و آتش قاطی شدن،این ترکیب به دور کاترین میچرخید!کاترین به روکی خیره بود،خیلی خیلی وحشتناکتر از قبل!در یک لحظه تمام اون ترکیب چسبید به قلاده و در کسری از ثانیه متلاشی شد.روکی شوکه شده بود بدجور!وقتی قلاده متلاشی شد کاترین سرشو انداخت پائین الان که قلاده ای به گردنش نبود سرش آورد بالا اما الان چشماش سفید درخشان بود!!!در سر داشت که سر روکی رو در کسری از لحظه بکنه اما روکی مجال این کار رو بهش نداد و قبل از اینکه کاترین اونو بکشه اون دست به کار شد و با اسلحه ای که داشت تیری به سمت قلب کاترین شلیک کرد.چشمای کاترین بسته شدن و کاترین افتاد رو زمین .آنیسا جیغی کشید و بلند شد و دوید سمت کاترین.سر داغشو گذاشت رو زانوهاش.داشت از قفسه سینش خون میومد.داشت اشکای آنیسا جاری میشد که روکی گفت:

روکی:اون هنوز زندس...

آنیسا:چی؟

روکی:این تیر اونو نمیکشه تنه کاری که میکنه اینه قدرتشو مهر و موم میکنه.

آنیسا به قفسه سینه کاترین خیره موند.سعی کرد تیر رو با قدرتش در بیاره و در اورد.....الان تیر دیگه قدرتی نداشت،قفسه سینه کاترین هم ترمیم شد و قلبش شروع کرد به تپیدن.روکی اومد سمت کاترین و بغلش کرد و وقتی خواست بره آنیسا پرسید:

آنیسا:میخوای چیکار کنی روکی؟!

روکی:کاری که لازمه......نیازی نیس دخالتی کنی

روکی کاترین رو برد به تاریک ترین اتاق عمارت،جایی که اصلاً اتاق نبود زندان بود.یه پنجره کوچیک رو به باغ یوما و یه در،فقط همین!روکی کاترینو گذاشت تو اتاق و دستاشو زنجیر کرد به طوری که نتونه بره سمت در.هدف روکی از اینکارو این بود که کاترین به پائین حد روحی برسه تا بتونه اون از لحاظ روحی و جسمانی برده خودش کنه تا به بتونه به نقشه اصلی یعنی تبدیل شدن به انسان عمل کنه.از این لحظه به بعد دوران تاریکی کاترین آغاز شد.دورانی که کاترین بیشتر از هر وقت دیگه ای طعم واقعی ترس،غم و مرگ را چشید!!

این قسمت 70 تاااااااااااا

بله 70 تا!

دهنم به گا(ج) رفت تا تونستم بتایپمش

تکراری=حذف!!!!







نمایش نظرات 1 تا 30